تبليغاتX
خاطرات آرش و رضا
در این وبلاگ خاطرات من و رضا نگهداری و ثبت می شود.خوش آمدید
پنجشنبه شب  ۳/۱۱/۱۳۸۷

عجب شب توپی بود.

من و رضا و بهزاد و مرتضی پیاده  رفتیم پارک ۲لت و از اونجایی که کسی تو پارک نبود کلی خوش گذروندیم.

و در آخر هم نمایش زیبایی اجرا کردیم.

چه بی مزه ........

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:41  توسط یعنی نمیدونی؟  | 

جمعه 3/8/1387

بعد از چند روز که رضا رو ندیده بودم قرار شد امشب بریم پارک دولت. حدود ساعت 10:45 رضا با دوچرخه اومد در خونه و چرخ رو گذاشتم تو خونه و پیاده به سمت پارک رفتیم. تو راه با هم حرف میزدیم و بلوتوث بازی میکردیم تا به پارک رسیدیم. اول رفتیم ترشی و تنقلات خریدیم و رفتیم پایین پارک پیش آب نوش جان کردیم. بعد حدود 1 ساعت حرف زدیم . پس از اون رفتیم چیپس و بادکنک (برای مهدی داداش کوچولوی رضا) خریدیم و نشستیم زیر یک درخت روی نیمکت و چیپس و پفک رو خوردیم و حرف زدیم. رضا رفت دلستر بگیره من هم سعی کردم بادکنک رو باد کنم که نشد. در همان حین که داشتیم دلستر رو تموم می کردیم دایی رضا اومد و یه پلاستیک پفک به ما تعارف کرد و در عوض رضا بهش قوطی خالی دلستر تعارف کرد. وقتی داییش رفت ما کلی به این قضیه خندیدیم و به سمت خونه رفتیم. وقتی رسیدیم چرخ رو به رضا دادم (همراه دو بادکنک تپل که توی زیرزمین داشتیم یکی برای خودش یکی برای داداشش) و خداحافظی کردیم. حدود ساعت 1 شب وقتی رضا داشت میرفت خونه من به شوخی ستگی به طرفش پرت کردم که خورد به ماشینی که اونجا پارک بود و باعث شد هر دومون فرار کنیم.

چند عکس از آن امشب:

arash va reza

 

arash va reza

 

دو عکس دیگر در ادامه ی مطلب:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:12  توسط یعنی نمیدونی؟  | 
 ساعت 8:45 روز 5 شنبه 18/7/1387

امروز یه اتفاق بد افتاد. پدربزرگم حدود 2 ماه بود که مریض بود و این اواخر حالش خیلی بد شده بود برای همین بابا و مامانم و... رفته بودن دیدنش که امشب حدود ساعت 8:45 از خارج از شهر مامان به ما تلفن کرد و گفت پدربزرگ فوت کرده و ما باید فردا صبح با یکی از دوستان نزدیک(وصال) بریم اونجا که همین طور هم شد.

عکسی از تشییع جنازه:

توجه: اسم پدربزرگم غلامرضا بود ولی توی عکس به اشتباه عبدالرضا نوشته.

arash va reza

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:55  توسط یعنی نمیدونی؟  | 

4 شنبه 16/7/1387

رضا که دفترش رو به دوستش داده بود با ماشین می ره که دفتر رو از دوستش (متوصل) بگیره ولی دوستش خونه نبود. کمی منتظرش میشه ولی خسته می شه. تو راه برگشت به خونه تو «فرهنگ شهر» به سرش می زنه که کمی سرعت بره. تو اوج سرعت (حدود 100) یه موتوری جلوش سبز می شه. رضا که نمی خواد به موتوری بخوره فرمون رو می پیچونه و به بلوار می کوبه و بعد از اون ماشین می چرخه و به سطل آشغال (شهرداری) می خوره به طوری که 2 لاستیک جلوی ماشین منفجر می شه و بعد از اون به آجرهای کنار خیابون می خوره و ماشین داغون می شه ولی خوشبختانه بلایی سر کسی نمیاد. ماشین رو می برن صافکاری و هرکس میره خونه ی خودش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 20:54  توسط یعنی نمیدونی؟  | 

با سلام

این اولین خاطره ی من و رضا نیست و می دونم آخریش هم نیست اما بالاخره از یه جایی باید شروع کرد. این یه خاطره ی خیلی باحال و هیجان انگیزه لطفآ بخوانید:

ساعت 6:30 روز 2شنبه 15/7/1387

(اطلاعاتی دیگر:من به مدرسه ی باهنر میروم و سال آخر درس من هست ولی رضا به مدرسه ی فرهنگ میرود واز لحاظ کلاس هم سن من است.)

 

من تقریبآ خواب بودم که مامانم صدام کرد گفت دوستت دم در منتظرته. من هم رفتم دم در و دیدم رضا با ماشین ایستاده بیرون. سلام کردیم و یه کم هم درباره ی آینده و کلاسها و کنکور و دانشگاه و کارهایی که میخوایم تو دانشگاه بکنیم حرف زدیم. بعدش من یکی از آهنگهای خودمو دادم به رضا (بلوتوث) رضا هم گذاشتش تو ماشین. اسم آهنگ گنگ من بود و رپ هم بود. بعد به رضا گفتم بریم با ماشین دور بزنیم اون هم قبول کرد. خلاسه رفتیم طرف شهید آباد بعد 45متری در حالی که آهنگ گوش می دادیم بعد رضا رفت تو آفرینش که منو ببره خونه بذاره. از پمپ بنزین رد کردیم و کمی جلوتر وقتی ماشین شتاب گرفت یکدفعه یه رنو جلوی ماشین سبز شد. رضا با تمام قدرت ترمز کرد ولی فرمون قفل کرده بود چون ماشین پراید بود و روی زمین خاک بود و رنوهه هم ایستاده بود خط ترمز به طول 3یا4متر روی زمین کشیده شد. من هم از عصبانیت دستم رو از ماشین بیرون بردم و به راننده حرف بد زدم. من و رضا رنگمون زرد بود و گواهینامه هم نداشتیم. رنو رفت 20متر جلوتر تو کوچه ایستاد ومن و رضا سر جامون مونده بودیم. در این حین 2 موتوری و یک پراید از کنارمون گذشتن و صحنه رو دیدن. واقعآ میلیمتری رد کردیم خلاصه راننده پیاده شد و اومد سمت ماشین رضا هم دستشو گرفت رو بوق و رفت ولی راننده دستشو به نشانه ی معذرت خواهی بالا برد. بوی لنت تو ماشین پخش شد ولی خوشبختانه نسوخت. رضا من رو در خونه پیاده کرد و بعد از اینکه کمی درباره ی صحنه حرف زدیم یه دست محکم با هم دادیم و تصمیم گرفتیم خاطراتمون رو بنویسیم و رضا رفت.

باز هم میگم از روزی که من و رضا رفیقیم 1000مین اتفاقیه که برامون افتاد و بدتر این رو هم با هم تجربه کردیم مثل روزی که تو بارون و هوای بسیار یخ رفتیم کارنامه ی قلم چی رو گرفتیم یا روزی که پیتزای قصر یا به قول رضا روناش رو امتحان کردیم یا روزهای ماه محرم که چفیه می بستیم و تو خیابونها میچرخیدیم و میرفتیم تو محله های قدیم سیاهپوشان و صحرابدر و شبی تاریخی که من و رضا از موتور پیاده شدیم و یکی از لختی های محلمون رو تو فلافلی سر چهارراه دیدیم و هزاران خاطره ی دیگر...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:20  توسط یعنی نمیدونی؟  |